سالها با اضطراب اجتماعی روبرو بودم همیشه از اجتماع فرار می کردم از زندگی لذت نمی بردم چون همیشه به دنبال این بودم که بقیه در مورد من چی فکر می کنند چه قضاوتی می کنند پشت سرم چی می گویند و .... خلاصه اینکه از همه آدمها فراری بودم هر روز تصمیم می گرفتم که دیگه اضطراب نداشته باشم اما نمیتونستم. شبها دراز می کشیدم و به جای اینکه بخوابم وقایع روزانه را مرور می کردم که ادم ها در مورد من چی فکر کرده اند و چی گفته اند. همیشه در دنیای خودم تنها بودم و گوشه گیری و خلوت را ترجیح می دادم. به مهمانی و عروسی نمی رفتم و اگرم علیرغم میلم می رفتم یک گوشه مینشستم و لحظه
برچسب:
نویسنده: شیدا رستمیان
تاريخ: شنبه
27 شهريور
1395 ساعت: 6:31